شعر و شکر 17 - فروزانفر، سعدی، نیک‌نامی


برگ زرین، فروزانفر

پسری سیزده یا چهارده‌ساله همراهِ پدر به محفلی از بزرگان فضل و ادب مشهد می‌رود به خانه میرزاآقای جواهری پدر محمود فرخِ شاعر از رجال سرشناس مشهد که منزلش محل آمد وشدبزرگان ادب خراسان بود. پدر در مجلس می‌گوید:

«این آقا جلیل پسر من هم شعر می‌گوید.»

میرزاآقا جواهری و دیگران از او خواستند از اشعارش چیزی بخواند. پسر با همان لحن مخصوص به خودش گفت:‌

«چه نوع شعری بخوانم؟ قصیده؟ غزل؟ قطعه؟ مثنوی؟ کدام‌یک؟» حاضران حیر‌ت‌زده شدند که این نوجوان در چنین سن‌وسالی با همهٔ قالب‌های شعری آشناست. یکی از حاضران گفت: «قصیده بخوان.»

پسر گفت: «از قصاید عربی‌ام بخوانم یا فارسی‌ام؟»

حیرت حاضران صدچندان شد و با ناباوری گفتند: «از هر دو بخوان!» او در آن مجلس دو قصیده از قصایدش یکی را به‌زبان فارسی و دیگری را به‌زبان عربی خواند.

این نوجوان کسی نبود جز بدیع‌الزمان.

بدیع‌الزمان فروزانفر مولو‌ی‌پژوه، پژوهشگر، مصحح، مترجم، شاعر، منتقد، مدرس دانشگاه تهران، عضو فرهنگستان زبان و سیاست‌ورز بود که عمدهٔ شهرتش به‌سبب مولوی‌شناسی و مطالعات گسترده و عمیق در این حوزه است.

یکی از دلایل عظمتِ نامِ بدیع‌الزمان فروزانفر به این بازمی‌گردد که او بسیاری از بزرگان، استادان، مؤلفان و محققان نامدار زبان و ادب فارسی را استادانه آموخته است و تعدادِ چشمگیری از صاحب‌نامانِ ادبِ فارسیِ معاصر، توفیق شاگردی وی را داشته‌اند؛ از این‌رو بسیار برازنده است که او را با لقبِ «استادِ استادان» بخوانیم.

محمدحسین بشرویه‌ای، معروف به بدیع‌الزمان فروزانفر، فرزند آقا شیخ علی بشرویه‌ای، در سال ۱۲۷۶ خورشیدی در یک خانوادهٔ اهل علم و دانش در بشرویه، از توابع شهرستان فردوسِ خراسان، به دنیا آمد.پدر وی، آقا شیخ علی بشرویه‌ای، از بزرگان منطقهٔ بشرویه و از شعرای دورهٔ مشروطه بود. در کودکی قرآن را ازبر می‌کند. و پس از فراگیری مقدمات علوم قدیم نزد پدر، به حوزهٔ درس ادیب نیشابوری استادِ به‌نام مشهد راه می‌یابد و پس از مدتی در شمار شاگردان برجستهٔ او درمی‌آید.

سال۱۳۰۰ و ۱۳۰۱ در سن شانزده‌سالگی برای همیشه راهی تهران می‌شود. و تحصیلات خود را در مدرسهٔ سپهسالار ادامه داد. در جوانی در همان مدرسه به تدریس پرداخت و چندی بعد در سال ۱۳۰۵ به سِمَت معلمیِ دارالفنون و دارالمعلمین عالی منصوب شد. او همچنین شاگرد ادیب پیشاوری هم بود.ادیب پیشاوری «دست فروزانفر را گرفت و پابه‌پا برد و کم‌کم او را وارد دنیای عرفان و مثنوی کرد.» بدیع‌الزمان از آغاز ورود به تهران با ادیب پیشاوری معاشرت و ارتباط علمی و ادبی پیدا کرد ازین رو استاد پیشاوری در به‌وجودآمدن فروزانفرِ مولوی‌شناس و تغییر و تحول اندیشه‌های او نقش بسزایی داشت.

فروزانفر در سال ۱۳۱۳ به معاونت دانشکدهٔ معقول و منقول (الهیاتِ) دانشگاه تهران منصوب شد. در آغاز با اشعاری که سروده بود آوازه شاعری‌اش در همه جا می‌پیچد تا جایی که گفته شده با سرودن قطعه‌ای در وصف بهار و مدح قوام‌السطنه والی خراسان /عنوان «بدیع‌الزمان»‌ را از او می‌گیرد. فروزانفر در تهران با اهالی علم و فضل چون علامه «محمد قزوینی»، «شمس‌العلماء گرکانی»،‌ «ذکاء‌الملک فروغی»، «میرزا رضاخان نائینی» و شماری دیگر آشنا می‌شه و از محضرشان بهره‌ فراوان می‌برد.

پس از ورود به عرصه سیاست، شعر و شاعری را کنار می‌گذارد. دیگر خوش ندارد او را به شاعری بشناسند. «او جز در مواقع لزوم شعر نمی‌گفت و چون دوست هم نمی‌داشت که به شاعری مشهور شود بدون هیچ اجباری شاعری نمی‌کرد.» در اثر همین علاقه به سیاست بود که در سال۱۳۲۸ وارد «مجلس سنا» و سپس «مجلس موسسان» می‌شود.اما فروزانفر قریحه سرشاری داشت. از سن کم شعر میسرود. در همه قوالب شعری چون قصیده، غزل، قطعه، مثنوی طبع‌آزمایی کرد. هم به‌فارسی سرود و هم به‌عربی. اشعارش در نهایت استواری و استحکام بود و مایهٔ حیرت بزرگان عصر.شعرهایش نمونه‌هایی است از استوارترین وجوه زبان شعر کلاسیک فارسی در عصر حاضر. به‌سبک قدما محکم و متین ،و مخصوصا به‌شیوه ناصرخسرو و خاقانی .یک نمونه رو بشنوید: (صدا در پادکست)

در سال ۱۳۱۴ هیئت ممیزهٔ دانشگاه تهران، مرکب از نصرالله تقوی، علی‌اکبر دهخدا و ولی‌الله نصر،/ تألیف ارزندهٔ او به نام تحقیق در زندگانی مولانا جلال‌الدین بلخی را ارزیابی و به او گواهی‌نامهٔ دکتری اعطا کرد. به استناد این گواهی‌نامه، در همان سال، به سِمَت استادیِ دانش‌سرای عالی و دانشکده‌های ادبیات و معقول و منقولِ دانشگاه تهران منصوب شد. در سال ۱۳۲۳، بر اساس رأی شورای استادان، به ریاست دانشکدهٔ معقول و منقول برگزیده شد و تا سال ۱۳۴۶ در این سِمَت باقی بود.

از ابتدای تأسیس دورهٔ دکتریِ ادبیات فارسی در دانشگاه تهران، تدریس در دورهٔ دکتری را به عهده گرفت و برنامهٔ این دوره را پایه‌گذاری کرد. فروزانفر استادِ راهنمای جمعی از دانشجویان مبرّز دورهٔ دکتری در دانشکده‌های ادبیات و الهیات بود که اغلبِ آنان بعدها استادان برجستهٔ ادب پارسی و مطالعات فرهنگ ایران شدند؛ از جمله: پرویز ناتل خانلری، ذبیح‌الله صفا، مهدی حمیدی شیرازی، عبدالحسین زرین‌کوب، غلامحسین یوسفی، محمدامین ریاحی، قدمعلی سرامی، سید محمد دبیرسیاقی، محمدرضا شفیعی کدکنی، سیمین دانشور، محمود نشاط، ضیاءالدین سجادی، جلال متینی، سید صادق گوهرین، منوچهر ستوده، منوچهر مرتضوی، مرتضی مولانا، محمود مقتدایی و بسیاری دیگر.

فروزانفر در سال ۱۳۴۶ از استادی دانشگاه بازنشسته شد، اما همکاری خود را در تدریس در دورهٔ دکتری ادبیات فارسی تا روزهای پایانیِ عمر ادامه داد. در همین زمان، عضویت مجلس سنا را یافت. مدتی نیز ریاست کتابخانهٔ سلطنتی را به عهده گرفت. بدیع‌الزمان فروزانفر در ۱۶ اردیبهشت ۱۳۴۹ بر اثر سکتهٔ قلبی در ۷۳ سالگی درگذشت.


چون شکرینْ لبانت شیرین بود مَقالت خواهم که بوسمت لبْ می‌ترسم از مَلالت

هرچند دولت حسن آخر زوال گیرد ایزد نگاهدارد این حسن بی‌زوالت

آشوب و فتنه می‌خواست خود نیز فتنه گردید چون آفرید ایزد با این همه جمالت

روزی که بود رویت در حُسن چون هلالی گیتی فروز گردد می‌گفتم این هلالت

آیم شبی به سویت جویم نشان کویت ناگه درافگنم دست در دامن وصالت

دل بردی و شکستی جانا حلال کردم خونم اگر بریزی آن نیز هم حلالت

آمد به نزد من دوش تا حال من بپرسد دستم به‌ناز بگرفت چونست گفت حالت؟

گفتم بتا وفا کن دل زین قفس رها کن گفتا خموش ورنه سوزیم پروبالت

نالیدم از فراقش درهم کشید رُخ گفت نالیدم از فراقش درهم کشید رُخ گفت



فروزانفر بیش از شاعری به پژوهشگری در عالم مولوی‌پژوهی مشهور است.شیفتگی او به نبوغ ادبی شگرف مولوی جلال‌الدین محمد بلخی، و تلاش ۴۰ سالهٔ او در کار تحقیق پیرامون آثار و اندیشهٔ های مولوی .

قصص و تمثیلات مثنوی، احادیث مثنوی، تصحیح دیوان کبیر (کلیات شمس) و شرح مثنوی شریف که هر کدام وبویژه این آخری، هرکدام برای ادبیات ما ارزشی غیر قابل وصف دارند. همچنین رساله در شرح احوال عطار، تصحیح معارف بهاء ولد، معارف برهان‌الدین محقق و ترجمهٔ رسالهٔ قشیریه از دیگر آثار اوست. کتاب فیه مافیه را که مجموعهٔ گفتارهای مولوی در مجالس خاص بود تصحیح کرد و با تعلیقات جامع و بایسته منتشر نمود. معارف برهان محقق را ــ هرچند ظاهراً برمبنای یک نسخهٔ خطی ناقص ــ با تعلیقات محققانه و با مقدمه و فهرست‌های دقیق طبع نمود، معارف بهاء ولد را، با تحقیقات عالمانه منتشر ساخت. مقالات شمس را هم ظاهراً از روی چند نسخهٔ عکسی که در اختیار داشت مقابله کرد، اما مجال طبع و تصحیح نهائی آن را نیافت. همچنین سخن و سخنوران اثر برجستهٔ فروزانفر، سرمشقی برای تحقیق در تاریخ ادبیات ایران، و دریچه‌ای به نقد شعر فارسی بود.. از بدیع‌الزمان فروزانفر ۳۷ عنوان کتاب (تألیف، تصحیح و ترجمه) و ۱۰۶ عنوان مقاله و اشارات باقی مانده است.

فروزانفر به‌گواه استادان، همکاران و شاگردانش، استادی بی‌بدیل بود که در کنار علم و دانش فراگیر و کم‌نظیرش در حوزهٔ ادبیات فارسی و عربی، هوش سرشار و حافظه فوق‌العاده‌ و شخصیتی مطبوع و شوخ‌‌طبع داشت.نام نیکش به‌یقین تا همیشه بر پیشانی تاریخ ایران زمین و زبان و ادبیات فارسی خواهد درخشید.


برگ سبز، سعدی

بوستان

باب چهارم در تواضع

 

چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل

گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد خواهان باران شدند

گرستند و از گریه جویی روان نیامد مگر گریهٔ آسمان

به ذوالنون خبر برد از ایشان کسی که بر خلق رنج است و زحمت بسی

فرو ماندگان را دعایی بکن که مقبول را رد نباشد سخن

شنیدم که ذوالنون به مدین گریخت بسی بر نیامد که باران بریخت

خبر شد به مدین پس از روز بیست که ابر سیه دل بر ایشان گریست

سبک عزم باز آمدن کرد پیر که پر شد به سیل بهاران غدیر

بپرسید از او عارفی در نهفت چه حکمت در این رفتنت بود؟ گفت

شنیدم که بر مرغ و مور و ددان شود تنگ روزی به فعل بدان

در این کشور اندیشه کردم بسی پریشان‌تر از خود ندیدم کسی

برفتم مبادا که از شر من ببندد در خیر بر انجمن

بهی بایدت لطف کن کان بهان ندیدندی از خود بتر در جهان

تو آنگه شوی پیش مردم عزیز که مر خویشتن را نگیری به چیز

بزرگی که خود را به خردی شمرد به دنیا و عقبی بزرگی ببرد

از این خاکدان بنده‌ای پاک شد که در پای کمتر کسی خاک شد

الا ای که بر خاک ما بگذری به خاک عزیزان که یاد آوری

که گر خاک شد سعدی، او را چه غم؟ که در زندگی خاک بوده‌ست هم

به بیچارگی تن فرا خاک داد وگر گرد عالم برآمد چو باد

بسی برنیاید که خاکش خورد دگر باره بادش به عالم برد

مگر تا گلستان معنی شکفت بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت

عجب گر بمیرد چنین بلبلی که بر استخوانش نروید گلی



برگ گل، نیک‌نامی


فردوسی

چنین رفت از آغاز یکسر سخن همین باشد و نو نگردد کهن

اگر توشه‌مان نیکنامی بود روانها بران سر گرامی بود


مولوی، دیوان شمس، غزلیات

درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی بد نام عشق جان شو، اینست نیکنامی


نظامی، لیلی و مجنون

گر باربدی به لحن و آواز بی‌پرده مزن دمی بر این ساز

با پرده دریدگان خودبین در خلوت هیچ پرده منشین

آن پرده طلب که چون نظامی معروف شوی به نیکنامی

مکن جز به نیکی گرایندگی که در نیکنامی است پایندگی


سعدی، بوستان

بمرد آخر و نیکنامی ببرد زهی زندگانی که نامش نمرد

تنی زنده دل، خفته در زیر گل به از عالمی زندهٔ مرده دل

دل زنده هرگز نگردد هلاک تن زنده دل گر بمیرد چه باک؟


سعدی، غزل

من اگر نظر حرام است بسی گناه دارم چه کنم نمی‌توانم که نظر نگاه دارم

بسم از قبول عامی و صلاح نیکنامی چو به ترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارم


پروین اعتصامی، دیوان اشعار، مثنویات، تمثیلات و مقطعات

ای نهال آرزو، خوش زی که بار آورده‌ای غنچه بی باد صبا، گل بی بهار آورده‌ای

شاخ و برگت نیکنامی، بیخ و بارت سعی و علم این هنرها، جمله از آموزگار آورده‌ای


وحشی

مکن که عیب کنندت ز چون منی چو گریزی که نیکنامی جاوید از برای تو خواهم


عطار

سرای آخرت بردار و خوش باش تو تخم نیکنامی در جهان پاش


عرفی شیرازی

ما بار نیکنامی عصمت نمی کشیم رندی حریف ماست که بد نام عالم است

اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه

به رنجست آنکش هنرها مِهست نکوکاری و نیکنامی بهست

که ماند نکونامی ایدر به جای بود با تو نیکی به دیگر سرای


ملک‌الشعرای بهار

نیکنامی عزیزتر چیزی است فرخ آن کو به نیکنامی زیست

مرد بدنام مایهٔ ننگ است زان‌سبب سوی ننگش آهنگ است


صائب تبریزی

تو برخلاف بدان تخم نیکنامی کار که هرکس آن درود از جهان که می کارد

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید

کس نیابد بهیچ روی و نیافت نیکنامی به زرق و حیله وفن

تو بزرگی و نیکنامی وعز به سخایافتی و خلق حسن


عنصری، قصاید

ای خرد را جان و جانرا دانش و دلرا امید پادشاهی را چراغ و نیکنامی را نشان

تن بامید تو دارد زندگانیرا بکام جان ز بیم تیغ تو بر مرگ دارد دیده بان

کمال‌الدین اسماعیل » ترکیبات

من بنده گرچه نظم ثنای تو می کنم نظم ثنای تو نه سزای تو می کنم

از بهر نیکنامی دنیا و آخرت نام بزرگ خویش گدای تومی کنم


کمال خجندی، غزلیات

می خور کمال و بشکن ناموس اهل تقوی زیرا که نیکنامی با عشق راست ناید

ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد خرقه و سجاده رهن نقل و می خواهیم کرد

زهد و تقوی سر بسر این نام و این آوازه را در سر آواز چنگ و بانگ نی خواهیم کرد

من آن بهتر که باشم رند و عامی که نیکو نیست عشق و نیکنامی


جامی

مده پند من ای زاهد که جامی نیکنامی جو که من بدنام عشقم آید از نام نکو ننگم

ای غمت شادکامی دل من وز غمت پر تمامی دل من

شد به عشق تو در جهان بدنام این بود نیکنامی دل من

نیکنامی کم طلب جامی که هست عشقبازان را ز نام نیک ننگ


شیخ بهایی، کشکول

چو خواهی صد قبا در شادکامی بدر پیراهنی در نیکنامی


حزین لاهیجی، غزلیات

خودی بردار از پیش نظر حسن دلارا بین بکش بر چشم خواب آلود دست، آن چشم شهلا بین

اگر خواهی بدانی قدر کوی نیکنامی را حزین را در خرابات محبت مست و رسوا بین


حزین لاهیجی، مثنویات

صفیر دل نه دربند این ملک غدار باش تو از نیکنامی جهاندار باش

جدا کن زهم، نیک و بد، مغز و پوست مکافات هرکار دنبال اوست


مسعود سعد سلمان، دیوان اشعار

در مدح کسی:

جد او اصل نیکنامی هاست هزل او اصل شادکامی هاست

خوش ندیمی ست راست باید گفت همه علمست آشکار و نهفت

5 views0 comments